بگو تا کجاهای فردا مرا می بری
بگو تا کجاهای فردا مرا می بری
به آن دوردست بی برگ خاکستری
به هنگامه ای از نیاز و نبرد
به آن موسم خیس چشمان مرد
بگو ای رسیده زدنیای دور
کجا می توان رفت تا سمت نور
کجا این هدایت هدیت رسید
ولی چشم بی نور ما این ندید
بگو ای غریبه غریب سوار
کجایی تو در وادی انتظار
کجا کافران والی دل شدند
و مردان به یکباره غافل شدند
کجا کجا ای رسیده به بام بلند
کجا می توان گفت ای دل بخند
کجا می توان مست ساقی نشست
واین بند عادت ز عالم گسست
بگو ای غریبه غریب از غبار
کجا دیدیش در کدامین بهار
بگو تا رویم هر جا که هست
همه بی خود و شیدا و مست
به آنجا به آن نور اول که بود
نه این ظلمت کور و تار و کبود
بگو ای لطیف ای الاه نخست
بگو این بهانه همه زان توست
بگو آشنا، بگو آسمان از تو بود
همه شعر هستی ،مکان لامکان از تو بود
بگو بگو تا ببندم لب از گفتگو
به حیرت نشینم تو را رو به رو
به آن رو به رویی که در بودن است
همان جا که دل بی صدا می شکست
نه آنجا که در گفته ها گم شود
و مستی فقط از لب خم شود
همان لب که در گفتگو مانده است
و آواز شب در دلم خوانده است
همان قصه های دروغ و فریب
که آورده ما را به شهر غریب
ولی تو بدان این همان قصه هاست
که از مقصد آخرینش جداست
و من خوب می دانم که چیست
همان گفته ها را همان ها که نیست
کلامی که در کل هستی نمود
همان شعر اول همانی که بود
و ما بر لب خواب خشک خیال
بنالیم در جستنش تا وصال
وصالی به آنجا به شکل حضور
به دیدار حضرت به دیدار نور
به آنجا که نور است و نور است و نور
و ما مانده در حسرتش گنگ و کور
به آنجا که شور است و نور و پری
همانجا که گفتی مرا می بری
ولی وعده ها همچنان مانده اند
ولبها به فردا مرا خوانده اند
به فردای مبهم به فردای دور
به آنجا که آتش ندانم ز نور
بگو ای غریبه غریب از قرار
بگو تا نمانم در این وحشت انتظار
بگو تا کجاهای فردا مرا می بری
به آن دور دست بی برگ خاکستری
به آن دوردست بی برگ خاکستری
به هنگامه ای از نیاز و نبرد
به آن موسم خیس چشمان مرد
بگو ای رسیده زدنیای دور
کجا می توان رفت تا سمت نور
کجا این هدایت هدیت رسید
ولی چشم بی نور ما این ندید
بگو ای غریبه غریب سوار
کجایی تو در وادی انتظار
کجا کافران والی دل شدند
و مردان به یکباره غافل شدند
کجا کجا ای رسیده به بام بلند
کجا می توان گفت ای دل بخند
کجا می توان مست ساقی نشست
واین بند عادت ز عالم گسست
بگو ای غریبه غریب از غبار
کجا دیدیش در کدامین بهار
بگو تا رویم هر جا که هست
همه بی خود و شیدا و مست
به آنجا به آن نور اول که بود
نه این ظلمت کور و تار و کبود
بگو ای لطیف ای الاه نخست
بگو این بهانه همه زان توست
بگو آشنا، بگو آسمان از تو بود
همه شعر هستی ،مکان لامکان از تو بود
بگو بگو تا ببندم لب از گفتگو
به حیرت نشینم تو را رو به رو
به آن رو به رویی که در بودن است
همان جا که دل بی صدا می شکست
نه آنجا که در گفته ها گم شود
و مستی فقط از لب خم شود
همان لب که در گفتگو مانده است
و آواز شب در دلم خوانده است
همان قصه های دروغ و فریب
که آورده ما را به شهر غریب
ولی تو بدان این همان قصه هاست
که از مقصد آخرینش جداست
و من خوب می دانم که چیست
همان گفته ها را همان ها که نیست
کلامی که در کل هستی نمود
همان شعر اول همانی که بود
و ما بر لب خواب خشک خیال
بنالیم در جستنش تا وصال
وصالی به آنجا به شکل حضور
به دیدار حضرت به دیدار نور
به آنجا که نور است و نور است و نور
و ما مانده در حسرتش گنگ و کور
به آنجا که شور است و نور و پری
همانجا که گفتی مرا می بری
ولی وعده ها همچنان مانده اند
ولبها به فردا مرا خوانده اند
به فردای مبهم به فردای دور
به آنجا که آتش ندانم ز نور
بگو ای غریبه غریب از قرار
بگو تا نمانم در این وحشت انتظار
بگو تا کجاهای فردا مرا می بری
به آن دور دست بی برگ خاکستری
